داستان كوتاه
یوسف گمگشته
کوچك كه بودم، عادت كرده بودم كه بيشتر شبها پيش از آن كه بخوابم، كنار پدربزرگ بنشينم؛ دستهايم را دور گردنش حلقه كنم، و از او بخواهم تا برايم قصّهاي بگويد. و او كه بسيار مهربان بود، هيچگاه دست رد به سينهام نميزد. پدربزرگ مرد عجيبي بود. هميشه ميخنديد يا حداقل لبخندي بر لب داشت. از آن آدمةايي بود كه از حرفزدن با او خسته نميشدي. دلت ميخواست بنشيني، او همينطور حرف بزند و تو همينطور گوش كني. تا جايي كه به ياد دارم پدربزرگ هيچوقت قصّهاي از خودش نميساخت. هرچه ميگفت واقعيت بود. داستان حضرت موسي را ميگفت. داستان حضرت سليمان را تعريف ميكرد. از حضرت يعقوب ميگفت. از ادريس پيامبر حرف ميزد. از حضرت آدم. ابراهيم. نوح. عيسي و يوسف. پدربزرگ داستان حضرت يوسف را ميگفت. از برادرانش ميگفت كه به او حسادت كردند. از چاهي كه او را درونش انداختند. از كارواني كه عبور ميكرد. از كساني كه براي خريداري يوسف زيبا صف كشيده بودند. از دربار عزيز مصر. از تهمت. از زندان. از رهايي. از ...

